|
12.00
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی /کاین ره که تو میروی به ترکستان است سالیان سال است که می گوئیم ایرانی جماعت خدای نبوغ و هوش است. سالیانه سال است که می گوئیم از ایرانی با محبت تر و با صفاتر در دنیا نیست. می گوئیم ایرانی بشردوست است دستگیر و همدل هم نوع خود است. فرهنگ دوست ،مهمان دوست و ... واینقدر اینها رو بلند بلند گفتیم که خود نیز باور کردیم.نه اینکه اینها دروغ محض باشد نه !اما مدتهاست راه را گم کردیم . مدتهاست که فراموش کردیم. قدرت با هم بودن و اتحاد را فراموش کردیم و این شد که جهان سومی شدیم. این روزها که هیات ها بپاست خیلی به این هیات ها فکر می کنم . خوشم می آید از جنب وجوش و حس همکاری که بین این افراد به وجود می آید. خوشم میآید . از توان مدیریت و اداره و اجرای این برنامه ها.از اینکه می توانیم به این راحتی دست به دست هم دهیم و تشکیلاتی را ایجاد و اداره کنیم. اما آنچه که آزار دهنده است این است که این همدلی و همکاری فقط در این ده روزه محرم است و برای همین عزاداری ها ...در حالی که ما خیلی بیش از این حرف ها در دنیای امروزی نیاز به همراهی هم داریم. به عنوان مثال: در نزدیک محل کارم خانه ای است که سالهاست خالی بود و این چند روزه تبدیل به حسینیه شد و من شاهد تلاش این هیات بود .خانه را با فرش های کهن پوشاندن و بخاری گذاشتن و... و این خانه خالی بی خاصیت تبدیل شد به حسینیه ! اما در یکی از روزنامه های محلی چندروز پیش شهر ما مطلبی با این تیتر بود که« بیماران سرطانی که برای درمان به شهر می آیند نه پای رفتن دارند و نه جای ماندن »بیماران نه جایی دارندکه در شهر بمانند و نه می توانند به روستا و شهر خود بروند وبرای ادامه درمان دوباره فردا برگردند. آیا اگر به صاحب خانه می گفتیم بیاید و این خانه قدیمی را که فعلا رها کرده برای سکونت موقت و کوتاه مدت این بیماران در اختیار این دردمندان بگذارد آیا می گذاشت؟ یا به عزیزانی می گفتیم یاری کنند تا خانه را گرم کنند داوطلب می شدند؟! چرا ما نمی توانیم و نمی خواهیم که این انرژی و همراهی رو باهم برای برداشتن این مشکلا ت داشته باشیم. مشکلاتی که درد امروز بشر است. چرا ؟! اگر به صواب و پاداش باشد که حتما پاداش این کار بیشتراست! دوستان عزیزم بر من و شماست!نسلی که نگاه و دید متفاوت دارد و یا می تواند داشته باشد. برماست که آئین ها رو تغییر بدهیم . بایک وعده غذای نذری به افرادی که نیازی ندارند و حتی محتاج اند اما دردشان را درمان نمی کند چه چیزی را می خواهیم ثابت کنیم؟!در حالی که در این سرزمین کودکان بیماری هستند که درد می کشند و محتاج مبلغی هستند تا از درد خلاصی یابند!در حالی که کودکان باهوش و نابغه ای هستند که ترک تحصیل می کنند و دنبال کار می روند چرا که نمی توانند هزینه تحصیلشان را پرداخت کنند!آن انسان دوستی و صفا و محبتی که هر روز شعارش را می دهیم و ادعاش را داریم کجا رفت ؟!آیا منظورمون همان نذری و سفره و هیاتی است ،که به پا می کنیم و هرسال هم برپا می کنیم بی آنکه نتیجه اش را ببینیم؟!آوردن اسب و شتر از کیلومترها آنطرف تر تا هیاتی رو بپا کنیم برای ما امکان دارد. اما دست کودکی را بگیریم و یاری کنیم برایمان امکان ندارد .نمی خواهم اینجا مذهب ستیزی و یا عرب ستیزی کنم اما می خواهم بگویم اگر اعتقادی هست اگر خدایی هست اگر بهشت و جهنمی هست باور کنید با این کارها هم ره به جایی نمی بریم. باور کنید .لحظه ای را که دست به آسمان می گیرید و دعا می کنید که خدایا بیماران رو شفا بده و حاجت همه رو برآورده کن، بدانید خدایی جز دل و دستان مهربان ما نمی تواند این دعاها روبرآورده کند و باور کنید می توانیم اگر بخواهیم. اگر امسال خواستیم نذری کنیم می توانیم به این دو سایت مراجعه کنیم و باور کنیم که اینجاهاست که می توانیم کار خیری انجام بدهیم و اجری ببریم: http://hamdelan.org/ بنیاد همدلان کودک و http://www.childf.com/ و بنیاد کودک و از دیگرنمونه های همکاری http://zendegybehtar.com/ جمعیت رهپویان زندگی بهتر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:20 توسط فنا |
|
|
12.00
امروز روز تولدم بود.بله من در سوم آذر و به قول خودم متولد سومین روز از سومین فصل از سومین ماه سال ..... هستم(دقت کنید که من یک خانم هستم و کمی هم سنم رفته بالا.پس درک می کنید.....یعنی چی ؟!) .تا چند سال پیش روز تولدم که می شد ،بغض عجیبی تو گلوم می نشست و تا یه سیر دل گریه نمی کردم سبر نمیشدم. اما 2-3سالی دیگه اون حس نمی آد سراغم . چرا می آمد رو نمی دونم حالا دیگه چرا نمی آد بازم نمی دونم. امروز داشتم به این فکر می کردم که این روز تولد عجب روز خوبیه ؟!کلی کادو و کیک و ...:) اما نه براستی این روز تولد و این رسم تولد گرفتن و تبریک گفتن یکی از بهترین رسم هاست. البته به شرطی که اسیر تجملات نشه . امروز که بارانی از محبت دوستان و خانواده ام برسرم بارید و من غرق این همه محبت و صفای عزیزانم شدم دونستم که چقدر راحت میشه دلهای هم رو شاد کرد چقدر راحت می تونیم نور امید به دل همدیگه تابوند. امشب که دارم فکر می کنم می بینم من چه نعمت های بزرگی دارم که باید قدرش رو بدونم . خانواده خوبی ،مادر خوبی که سایه اش برسر من هست.هرچند که پدرم رو از دست دادم اما خاطرات خوبی از او بجا مونده و نام خوشی که باعث افتخار من هست. خواهرها و برادرانی که صمیمی و با محبت اند. دوستان گلی که داشتن و بودن در کنار آنها، مایه دلگرمی منه.دوستان با محبتی که امروز فقط درحال خالی کرد باکس گوشیم بودم تا پیام های بعدی رو بتونم دریافت کنم و منو اس ام اس بارون کردن و با پیام و آرزوهای قشنگشون دلم رو شاد کردن.شغلی که بواسطه درآمد از آن،خدا روشکر ،می تونم مستقل باشم و سربار کسی نباشم.همکاران و مدیران خوبی که همیشه پشتیبانم بودن و با صمیمت و لطفی که همیشه نسبت به من داشتن این امکان رو دادن که بهشون تکیه کنم. سلامتی !نباید اینقدر دیر به یاد سلامتی می افتادم . همین دستی که تایپ می کنه همین چشمی که می بینی زبانی که حرف میزنه گوشی که میشنوه قلبی که سالم می تپه معده ای که صاحب آزاری نمی کنه .پاهایی که روش می ایستم باهاش راه می روم و می تونم لذت دویدن رو داشته باشم و ...که هرچه از سلامتی بگم براستی کم گفتم و بنظرم بزرگترین نعمت است. امشب که دارم فکر می کنم می بینم من خوشبختم و حق ندارم ناامیدانه و مایوسانه زندگی کنم.که این انتهای نمک نشناسی است.درسته شاید خیلی چیزها ندارم که بواسطه ضعف و تنبلی و یا ناتوانی شرایط زندگی خودم بوده اما خیلی نعمت ها هم دارم که باید بشناسمشون و هرروز به خودم یادآوری کنم و مراقبشون باشم که از دستشون ندم. راضیم از اینکه بدنیا آمده ام وفرصت زیستن دارم . هرچند که شاید از خیلی از مسایل ومشکلات جامعه ام راضی نباشم. اما از بودن خودم راضیم حتی در همین سرزمین پر از درد و دغدغه!بودنم رو باید جشن بگیرم و از خدای خودم بخوام که بهم توانایی بده که بتونم قدمی برای جامعه ام بردارم. هرچند قدم کوچکی باشه اما قدمی تاثیرگذار.اون قدم حتی می تونه یک لبخند باشه بر یک فرد مسن!دادن یک شکلات باشه به کودکی!خرید از یک دست فروش کنار خیابون!گفتن یه خسته نباشی از ته دل به راننده تاکسی!یه سلام باش بر همسایه!یه دست نوازش بر سر یک حیوان!گفتن یک جوک و خندوندن یه فرد غمگین !همدردی با یک دردمند!پای صحبت یک انسان تنها!گفتن دوستت دارم به مادر!و.. اری به همین راحتی نیازی ندارم ثروتمند باشم!حتی نیازی ندارم متخصص باشم.نیازی به تجهیزات ندارم .نیازی به.... به هیچ چیز نیاز نداری تا بذر امید رو تو دل کسی بکاری.می خوام اینگونه باشم. خدای من اگر می خوای امروز آرزوی دوستان منو که برآورده شدن آرزوهام بود ، برآورده کنی پس:کمک کن که انسان باشم.کمک کن که با بودنم در این جهان دل آدمی رو نرجانم.خون حیوانی رو ( مستقیم یا غیرمستقیم )نریزم.حقوق دیگری رو پایمال نکنم.(حتی تو صف نانوایی).بتونم به دیگران از کودگ تا بزرگ احترام بذارم. بتونم کاری کنم. مفید باشم و حداقل اگر باری برنمی دارم خود بار نباشم . خدایا آرزوم اینه که تا در این دنیا هستم ببینم که وطنم آزاد شده.ببینم که روزی ایران و دنیا آباد شده.ببینم اون روزی رو که کودکی به خاطر فقر مجبور نیست کار کنه و تحصیل رو رها کنه. ببینم اون روزی رو که مادری ناچار بفروش اعضای بدنش برای اداره زندگی نیست. ببینم اون روزی رو که پدری سرش رو بشرم از ناتوانی تهیه ابتدایی ترین نیازهای خانواده اش پایین نمی ندازه .ببینم اون روزی رو کسی بخاطر اعتیاد گوشه و کنار خیابان ننشسته باشه ببینم که خبر مرگ معتادی رو نمیشنوم.ببینم اون روزی که وقتی باران و برف زیبا می باره کسی نگران آوار شدن سقف برسرش نیست. ببینم اون روزی رو که جنگی در کار نباشه که انسان به این درجه رسیده باشه که باور داشته باشه باید با صلح وکنار هم این عمر کوتاه رو طی کنه.ببینم اون روزی رو که نگران نیستیم که با این خودخواهی بشر ثروتی و طبیعتی برای آیندگان ما باقی نمی مونه!... نه خدای من نه !من عمر نوح نخواستم . من خواستم همه اینها خیلی زود اتفاق بیافته .طی عمر طبیعی یک انسان.باقی عمر من پرحرفی شد. پوزش می خوام . اومده بودم که فقط از همه محبت های دوستان مجازی و دوستان حقیقی و دوستان مجازی-حقیقی ام سپاسگزاری کنم و فقط بهشون بگم پیام های محبت آمیز شما تنها یک پیام تبریک نبود!پیام دوستی بود ومحبت. پیام هایی بود که بردلم نشست و نور امید و دلگرمی برام به ارمغان آورد. دستان پر مهر همگی رو می فشارم و بوسه می زنم.امید دارم که دلهاتون همیشه شاد و لبتان پرلبخند و لحظه هاتون شیرین و گرم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 22:56 توسط فنا |
|
|
خوش بین تر باش خوش بین تر!جمله ای است که این روزها مدام به خودم می گم و سعی می کنم به خود تلقین کنم.
دیشب در یکی از نگارخانه های شهر بودم و فرصتی شد که ساعتی رو به پای درددل مسئول نگار خانه نشستم. نشستم و به درد دل هنرمندی گوش دادم که خیلی درد داشت . دردی که این روزها وقتی پای حرف هر هنرمندی و هر انسان باوجدانی می نشینیم، می شنویم.دردهایی بسیار آشنا و تکراری.نمی دانم شاید اگر همه باهم همنوا بودن و باهم فریاد می کردند شاید امروز اینهمه دردمند نداشتیم. این دوست به جایی رسیده بود که می گفت خسته ام و دلم می خواهد تعطیل کنم وبرم .من که قدر اینگونه مکان ها رو اونهم در این شهر بی امکانات می دونستم ،سعی کردم که امید و دلگرمی ایجاد کنم. سعی کردم نقش و مسئولیتشون رو یاد آوری کنم و اینکه اتفاقا در این روزگار که همه دلسرد و ناامید هستند هنرمندان و روشنفکران وظیفه سنگینی به عهده دارندو... خلاصه تا ساعت 9:30 شب اونجا بودم و بعد خداحافظی کردم و خارج شدم . هوا سرد بودم و شهر چنان خلوت بود که گویا نیمی از شب گذشته است.کمی منتظر تاکسی ایستادم .دیدم خبری نیست. چند متری پایین تر آقایی هم برای تاکسی ایستاده بود به او نزدیک شدم و در واقع به او پناه بردم تا بلکه از شر ماشین های گذری و مزاحم در امان بمانم.در اندیشه این بود که امشب چه صحبت های امیدبخشی داشتم و چقدر خوب بود همیشه میتونستم خوش بین باشم و...عزم خود را جزم کردم که بعد از این خوش بین تر باشم. مدتی منتظر تاکسی ایستادم و خبری نشد. آقایی با پراید جلوی پای ما ترمز کرده و گفت : من مستقیم تا سرچهار راه می رم . هوا سرده بیاد تا اونجا برسونمتون.شاید اونجا ماشین بهتر پیدا کنید. خیلی صمیمی و مهربان گفت . اما نمی دانم چرا پیشنهادشون رو قبول نکردم و تشکر کردم و ایشان هم رفتند و من هم تصمیم گرفتم که پیاده برم. هم سرما رو کمتر حس می کردم و هم از انتظار تاکسی که معلوم نیست چه وقت برسه راحت می شدم . به راه افتادم و به این فکر کردم دیدی چقدر موارد هست که هنوز آدمی رو دلگرم می کنه و امید می ده که هنوز انسانیت نمرده!؟چه جوان سالم و شریفی بود ؟. هنوز هم انسان هایی از این دست هست. غرقه در افکار خود بودم که ماشینی بوق زده و آقایی سر از پنجره در آورد وآدرس میدان منتهی به خیابان را از من گرفت و من هم که همیشه نمی توانم تشخیص بدهم طرف مزاحمه و یا واقعا سوال دارد جوابشون رو با دست نشان دادم. طوری که آنها هم نتوانند تشخیص بدهند که من پی به نیت آنها بردم یانه؟! ماشین حرکت کرد و کمی پایین تر مجدد ایستاد و من که از مقابلشون می گذشتم آقا صدا زد خانم خونه شما هم همونجاس(اسم میدان رو گفت) و من که از حرف آنها و ساده ای خودم حرصم گرفته بود دهان باز کردم و چیزی که در خور شأن من نبود نثارش کردم . نثارش کردمو راهیش کردم رفت. اما در دل خودم آشوبی بپا شد.دختر تو از کی تاحالا می تونی این حرفا رو بزنی ؟!از چه وقت تا حالا اینقدر شخصیتت عوض شده و ...؟!از حالت تهوع بهم دست داد. تهوع از خودم ،از جامعه .آخر چرا در این شهر ساعت 10 شب یک خانم امنیت نداردکه در خیابان راه برود؟. از اینکه چرا مردها بخودشان اجازه می دهند به هر خانمی بی احترامی کنند؟!چطور می توان اینجا خوش بین بود و خوش بین ماند ؟!از جلوی یک کله پاچه ای رد شدم و بوی اون بیشتر دلم رو بهم زد و دقایقی لب جوی نشستم به خیال اینکه شاید ... اما وقتی به راه خود ادامه دادم بخود گفتم نه برای زندگی باید خوش بین بود . برای اینکه امید نمیرد برای اینکه از این دلسرد تر ورنجورتر نباشیم باید خوش بین و امیدوار باشیم.فقط باید ببینیم چطور می توان کفه ترازو رو به نفع خوش بینی پایین آورد. اندیشیدم راستی چرا دست محبت اون آقا رو که می خواست لطف کنه و مسیر کوتاهی ما رو برسونه رد کردم؟!شاید بار دیگه او هم مثل خیلی ها دیگه بی خیال گاز بده وبگذره؟!شاید او هم از محبت کردن ناامید بشه . شاید خود ما همدیگر رو نا امید می کنیم. بی آنکه بخواهیم .بی آنکه بدانیم.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:33 توسط فنا |
|
|
من نوشتن بلد نیستم و این است که سالیان سال بغض هایی در گلو دارم.بغضی هایی که نه قورتشان دادم و نه بیرون ریختمشون.
نوشتن که ندانی زندگی سخت تر و تلخ تر میشود.نوشتن که ندانی عشق ات را،دردت را نیز حتی نمی توانی فریاد کنی.نوشتن که ندانی حتی اشتیاق به زندگی نیز به سراغت نمی آید مدتهاست که ننوشتم.دوستی گفت «وقتی نمی تونی بنویسی و می خوای کپی کنی ننویس بروز نکن .مگه مجبوری مردم وقت بزارن و بیان صفحه ات رو ببینند که مطلب کپی شده بخونن؟!»راست هم می گفت . دوست دیگه ای گفت« نمی تونی ننویس و وبلاگ ات رو تعطیلی کن.»بیراه نمی گفت و من از اونروز ننوشتم. حس کردم که بی مورد وقت دوستان رو می گیرم. صفحه ای رو باز می کنن و مطلبی می خونن و بعد پشیمان این صفحه رو ترک میکنند.رفتم و صفحه فیسبوک ام رو فعال کردم که تا دلت بخواد می تونی مطلب به اشتراک بگذاری و کسی هم ایرادی نمی گیری.بدرد منه بی هنر ،اون بهتر بود و شاید جایگاهی برای به اشتراک گذاشتن دردهام. اما امروز که اومدم از روی صفحه وبلاگم آدرس دوستی رو بردارم . دیدم 18 نظر دارم شوکه شدم . برای وبلاگی که تعطلیل بود 18 نظر محبت آمیز از دوستان برای من خیـــــــــــلی است. سر ذوق اومدم و خواستم قدردان دوستانی باشم که با وجود اینکه از وبلاگ من چیز زیادی نصیبشون نمی شده باز هم سرزدن و ابراز محبت کردند. سپاسگزارم و دستان پرمهر شما رو به گرمی می فشارم. قول می دم بعد از این بیشتر به وبلاگ های شما سربزنم و از خوندن مطالبتون لذت ببرم و هرگز این دوستی ها رو از دست نمیدم و قدردان دوستان گلم هستم. شاد و تندرست باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:48 توسط فنا |
|
|
زندگی را می خوام . میخواهم زندگی را . می خواهم زندگی را فریاد کنم. یادم ندادند گفتند دختر که فریاد نمی کند . نیاموختم فریاد را و نیز نیاموختم زندگی را.
می خواهم پرواز کنم. می خوهم پرباز کنم. پرهایم را یاری باز شدن نیست. می خواهم بدوم . چون غزالی تیزپا و زیبا بدوم .تند و چابک و آزاد. پاهایم سست است... می خواهم بخوانم آوازی از اعماق وجودم سر دهم . صدایم از گلو برنمی آید. می خواهم ببارم . به بزرگی سیلی شوم .قطره ها جاری نمی شود ... در بهازی این چنین زیبا می خواهم بجوشم جاری شوم . اما سدهاست هزاران سد... اما می شکنم این سدها را . یاد می گیرم زندگی را و به قول فروغ ام : آنچنان از تو کام می گیرم تا به خشم آورم خدای ترا.
پ.ن: چرا زندگی کردن را به من نیاموختند؟!.با همه وجود زندگی را می خواهم. دوستی به من گفت چرا نمی نویسی!راستش به خودم قول دادم مطلبی که انرژی منفی دارد ننویسم... و من خیلی خودسانسوری می کنم تا سرعهد خود باشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:47 توسط فنا |
|
|
http://www.4shared.com/file/49625966/6b87b02f/01_Norooz_too_Raahe.html دیگه نوروز تو راهه (ثمین باغچهبان - آلبوم رنگین کمون) بازم گل نرگس پرستو برگشته اسب سفیدشو خورشید خانم پنجهش
گر تو سبزی،سبزم گر تو شادی ،شادم وطنم،ایرانم عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 13:44 توسط فنا |
|
|
دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد: البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم . در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل تر است"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:33 توسط فنا |
|
|
در هوای تو ،چه سر به هوا میشوم من !
چون گچ پژ،آواره ام در صحنه کیبوردهای زندگی .
وقتی ورژن مرورگر احساس ات را ارتقا دادی ،در سرچ روزگار،عشقهای بسیار میابی!
درعجب ام چگونه است که دلم به بزرگی دنیا نیست اما به بزرگی آن تنگ است؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 11:41 توسط فنا |
|
|
دوتا شعر اول رو احتمالا خوندید، اولی رو حمید مصدق گفته و دومی رو فروغ
در جواب اون . اما شعر سوم رو یکی دیگه از زبان سیب گفته که خیلی قشنگه....
مصدق :
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
فروغ فرخ زاد:
شعر سوم
دخترک خندید و پ.ن:به کدام مذهب است این.به کدام ملت است این.که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 16:43 توسط فنا |
|
|
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است پ.ن:باید تغییر کنم . میتوانم. باید بتوانم. پ.ن:دلم به بزرگی این جهان،این همه کهکشان نیست .! پس چگونه به بزرگی اینها گرفته است؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 18:30 توسط فنا |
|
|
صفحه نخست پروفايل مدير وبلاگ پست الکترونيک آرشيو عناوين مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خودم را یک بی خبر می دانم .خیلی ها رادر این جامعه یک بیخبر می دانم ،چرا که در یک جامعه جهان سومی زندگی می کنم که اگر بی خبر نبودیم که جامعه به مراتب پویاترو... داشتیم . انسان بی خبر انسانی است که مسئولیت و رسالت خودش را در زندگی نمی داند و یا نمیخواهد که بداند.بی خبری از سستی و تنبلی است . مادربزرگ مرحوم من همیشه می گفت : نمی دانم راحت جانم . در نادانی است که انسان به آرامش واهی می رسد . از نادانی خود و اطرافیانم در رنجم . می نویسم تا شاید گامی برای کسب آگاهی برای خود و دیگران بردارم . به امید روزی که بتوانیم کشوری آباد و آزاد داشته باشیم.
|
| نوشته هاي پيشين |
|
آذر 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 تیر 1387 خرداد 1387 |